X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دل نوشته ها!!!!!!!!

زندگی کتابی است سرشار از ماجرا........


الهی به حق هذا القرآن...
روی سرم گرفته ام آنچه را که روی دلم نگرفته ام.زیر سایه اش نشسته ام ، او را که از نورش گریخته ام ، پیامک دوستانم را بارها خوانده ام ولی به پیامهای بلندش توجه نکرده ام.امشب هم که آمده ام ، اگر خمیازه هایم بگذارند قرار است قرآن به سر گیرم
الغوث ،الغوث ، خلصنا من النار یا رب...! صدبار تکرارش میکنم ،با زبانی که تاحالا مراقبش نبودم.چشمام پر اشک شدن ، همون چشم هایی که تاحالا به جای من ،اون منو کنترل میکرد.دلم شکست ، دلی که خیلی شلوغ کرده.اما گویا امشب با همه شبا فرق داره.حتی بغل دستیم بهم توجهی نداره.انگاری قیامت شده.همه به حال خودشونن.کاش میتونستم این حال رو تبدیل به حالت کنم.
ماه رمضانم فرق کرده ،انگار غیر افطاری های پر زرق و برق ومهمان های خانوادگی پر غفلت و سریالهای رنگارنگ تلویزیون و مسابقات جام رمضان وشب گردیهای تا دیر وقت با بچه ها و سحری های یک درمیان و بساط کباب بعد از افطار ، خبرهای بهتری هم هست ! نکنه دیر شده باشه ، راستی امروز چندم ماه رمضون هست؟ چقدر من عقب افتادم !؟ خدایا به دادم برس ، نکنه ماه رمضون امسال هم تموم شه و من تو خواب بمونم.
اینم شب قدر ما ! اینقدر فکر و خیال و تصور اشتباهام مشغولم کرد که یادم رفت کجا بودم.انگار دارم از ذکرها جا می مونم :بک یا الله ، بک یا الله بک یا الله...
التماس دعا... 

نوشته شده در دوشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1390ساعت 05:06 ق.ظ توسط عاطفه نظرات (13)|

 

بزرگ فکر کن!
آزاد باش!
برای خود مرزی تعیین نکن!
شاید تو انسانی هستی که در بهشت در حال دیدن یک کابوس طولانی است!
شاید داستان شیطان و میوه ی ممنوعه قسمتی از این کابوس است!
پس دیگر هیچ چیز ارزش آن را ندارد که نتوان آن را بخشید.
پس دیگر هیچ چیز به جز خدا ارزشی پیدا نمی کند!
پس دیگران را ببخش و با خدا باش که او همیشه با توست و فقط یاری او برای تو کافیست.
و از مرگ هراس نداشته باش که شاید آن پایان این کابوس طولانی و لحظه ی بازگشت تو به بهشت باشد! 

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 13 مرداد‌ماه سال 1390ساعت 12:04 ق.ظ توسط عاطفه نظرات (10)|

سلااااااااااااام 

وای یییی دلم برا وبلاگم برا دوستام براا همه تنگ شده بوود 

چند وقتی مسافرت بودم نشد مطلبی بنویسم اما حالا که اومدم جبران میکنم 

امشب یه متن باحاله  کوچولو میذارم 

نظر یادتون نره 

 

 

یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.

ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.

از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟
...

مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!
نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد‌ماه سال 1390ساعت 02:28 ق.ظ توسط عاطفه نظرات (13)|

 

 

 

عروسی رفتن دخترها:

دو، سه هفته قبل از
عروسی، دغدغه ی خاطرش اینه که : من چی بپوشم؟!
توی این مدت هر روز یا دو روز یه بار " پرو" لباس داره...
اون دامن رو با این تاپ ست می کنه، یا اون شلوار رو با اون شال!!
ممکنه به نتایجی برسه یا نرسه! آخر سر هم می ره لباس می خره!!
بعد از اینکه لباس مورد نظر رو انتخاب کرد...حالا متناسب رنگ لباس، رنگ آرایش صورتش و تعیین می کنه...اگر هم توی این مدت قبل از مهمونی، چیزی از لوازم
آرایش مثل لاک و سایه و...که رنگهاشو نداره رو تهیه می کنه...شیر و تخم مرغ و هویج و خیار و توت فرنگی و گوجه فرنگی(اینا دستور غذا نیستا!!)گرفته تا لیمو ترش  

تی مدل مویی که اون روز می خواد داشته باشه رو تعیین می کنه...مثلا ممکنه " شینیون" کنه یا مدل دار سشوار بکشه...!
البته سعی می کنه با رژیم غذایی سفت و سخت تناسب اندامشم حفظ بکنه...
یه رژیمی هم برای پوست صورت و بدنش می گیره..! مثل پرهیز از خوردن غذاهای گرم!
ماسک های زیادی هم می زاره، از

خوب، روز موعود فرا می رسه!
ساعت 8 صبح از خواب بیدار می شه( انگار که یه قرار مهم داره) بعد از خوردن صبحانه، می پره تو حموم،...بالاخره ساعت 10 تا 10:30 می یاد بیرون...( البته ممکنه یه بار هم تو حموم ماسک بزاره...که تا ساعت 11 در حمام تشریف داره!)
بعد از ناهار...!

لباس می پوشه می ره آرایشگاه، چون چند روز قبلش زنگ زده و وقت آرایشگاه گرفته برای ساعت 1:30 بعد از ظهر...
توی آرایشگاه کلی نظر خواهی می کنه از اینو اون که چه مدل مویی براش بهترتره، هر چی هم ژورنال آرایشگر بنده خدا داره رو می گرده آخر سر هم خود آرایشگر به داد طرف می رسه و یه مدل بهش پیشنهاد می کنه و اونم قبول می کنه!!
ساعت 3 می رسه خونه... بعد شروع می کنه به آرایش کردن...!
بعد از پوشیدن لباس که خیلی محتاطانه صورت می گیره( که
مدل موهاش خراب نشه) یه عکس یادگاری از چهره ی زیباش می گیره که بعدا به نامزد آینده اش نشون بده!!
ساعت 8 عروسی شروع می شه...یه جوری راه می افته که نیم ساعت زودتر اونجا باشه!!





عروسی رفتن پسرها:

اگر دو، سه هفته قبل بهشون بگی یا دو، سه ساعت قبل هیچ فرقی نمی کنه!!
روز عروسی، ساعت 12 ظهر از خواب بیدار می شه... خیلی خونسرد و ریلکس! صبحانه خورده و تمام برنامه های تلویزیون رو می بینه!
ساعت 6 بعد از ظهر، اون هم حتما با تغییر جو خونه که همه دارن حاضر می شن یادش می افته که بعله...عروسی دعوتیم..!
بعد از خبر دار شدن انگار که برق گرفته باشنش...! می پره تو حموم...
توی حموم از هولش، صورتشم با تیغ می بره...!!( بستگی به عمق بریدن داره، ممکنه مجبور بشه با همون چسب زخم بره عروسی!)
ریش هاش زده نزده( نصف بیشترو تو صورتش جا می زاره!!)از حموم می یاد بیرون...
ساعت 6:30 بعد از ظهره...هنوز تصمیم نگرفته چه تیپی بزنه، رسمی باشه یا اسپرت...!
تازه یادش می افته که پیرهنشو که الان خیلی به اون شلوارش می یاد اتو نکرده! شلوارشم که نگاه می کنه می بینه چند روز پیش درزش پاره شده بوده و یادش رفته بوده که بگه بدوزن..!!
کلی فحش و بد و بیراه به همه می ده که چرا بهش اهمیت نمی دن و پیرهنشو تو کمد لباساش بوده رو پیدا نکردن و اتو نکردن و شلوارشو چرا از علم غیبشون استفاده نکرد که بدونن که نیاز به دوختن داره...!
خلاصه...بالاخره یه لباس مناسب با کلی هول هول کردن پیدا می کنند و می پوشه(البته اگر نیاز بود که حتما به کمد لباس پدر و بردار هم دستبرد می زنه!!)
ساعت 8 شب عروسی شروع می شه، ساعت 9:30 شب به شام عروسی می رسه..! البته اگر از عجله ی زیادش، توی راه تصادف نکرده باشه دیر تر از این به عروسی نمی رسه!!
 

نوشته شده در سه‌شنبه 14 تیر‌ماه سال 1390ساعت 12:00 ق.ظ توسط عاطفه نظرات (10)|

زن عشق می کارد و کینه درو می کند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی...... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی... در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو... او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی...او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی...او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد... او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ........  

  

 من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند.


 

اگر مثل گاو گنده باشی،میدوشنت، اگر مثل خر قوی باشی،بارت می کنند، اگر مثل اسب دونده باشی،سوارت می شوند.... فقط از فهمیدن تو می ترسند  

نوشته شده در دوشنبه 6 تیر‌ماه سال 1390ساعت 03:34 ب.ظ توسط عاطفه نظرات (16)|

گر خواهان زیادی داری
حتما معنیش این نیست
که ارزشمندی.........
........
شاید ارزان قیمتی!!!  

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 2 تیر‌ماه سال 1390ساعت 01:40 ق.ظ توسط عاطفه نظرات (13)|

 

 

وقتی با خدا گل یا پوچ بازی میکنی نترس چون خدا همیشه دوتا دستش پره 

 

خدایا عاشقتممممممممممم 

 

فقط تویی که میدونیییییییی 

 

خدا جونم کمکم کن 

 

برام دعا کنینننننننننننننننننننننننننننننن 

نوشته شده در دوشنبه 30 خرداد‌ماه سال 1390ساعت 01:31 ب.ظ توسط عاطفه نظرات (17)|

 

 

دوستت دارم

شاید این تنها جمله‌ای باشد که بتوان با آن از تو قدرشناسی کرد، اما نه، خوبی و صفای وجود تو در هیچ واژگانی نمی‌گنجد.

پدر یعنی تکیه‌گاه، یعنی امید، ایثار، پدر یعنی کوه مقاومت و دریای عشق.  

 

این شعرم تقدیم تو 

 بوی
دستان پراز تاول ونان می آید

چه قشنگ است پدر خنده کنان می آید

به نگاه
پدرم خنده همیشه جاری است

با حضورش به خدا خانه به جان می آید

پدرم در همه
خاطره هایم پیداست

پدرم یک غزل خسته ولی پرمعناست

پدرم خسته نباشی پدر
محبوبم

بوسه بر تاول دست تو پدر جان زیباست



"روز پدر ومیلاد امام علی
(ع)مبارک"
 

راستی من مسافرت بودم نشد همون روز به پدر جوونم توو وبم تبریک بگم...

نوشته شده در شنبه 28 خرداد‌ماه سال 1390ساعت 11:21 ب.ظ توسط عاطفه نظرات (5)|

آدم های بزرگ در باره ایده ها سخن می گویند

آدم های متوسط در باره چیزها سخن می گویند

آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند

 

آدم های بزرگ درد دیگران را دارند

آدم های متوسط درد خودشان را دارند

آدم های کوچک بی دردند

 

آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند

آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند

آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند

 

آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند

آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند

آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند

 

آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند

آدم های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد

آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند

 

آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند

آدم های کوچک مسئله ندارند

 

آدم های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمی گزینند

آدم های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند

آدم های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می گیرند   

 

نوشته شده در سه‌شنبه 24 خرداد‌ماه سال 1390ساعت 12:34 ق.ظ توسط عاطفه نظرات (2)|

زندگی کوتاهتر ازآن است که به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند  

 

آنچه  از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند و آنچه از دست برود باگریه جبران نمی  

 

شود فردا خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم 

 

 

 

کـــــــاش !!............

کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست ...

خیلــــــــــــی کوتاه !.... 

کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم ٬

کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم

کاش همه را دوست داشتیم ...

کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم !!....

کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید

کاش دلهایمان دریایی می شد !!

کاش مـی فهمیدیم زندگی زیباست ولذت مـی بردیمش تا نهایت...

کاش مـی دانستیم که ما نمـی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد

کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود ...
کاش............... 

 

نوشته شده در شنبه 21 خرداد‌ماه سال 1390ساعت 05:04 ب.ظ توسط عاطفه نظرات (7)|

ما گنه کاریم، آری، جرم ما هم عاشقی ست
آری، امّا آن که آدم هست و عاشق نیست، کیست؟
زندگی بی عشق، اگر باشد، همان جان کندن است
دم به دم جان کندن، ای دل! کار دشواری ست، نیست؟
زندگی بی عشق، اگر باشد، لبی بی خنده است
بر لبِ بی خنده، باید جای خندیدن، گریست
زندگی بی عشق، اگر باشد، هبوطی دائم است
آن که عاشق نیست، هم این جا، هم آن جا، دوزخی ست
عشق، عین آبِ ماهی، یا هوای آدم است
می توان، ای دوست! بی آب و هوا یک عمر زیست؟
تا ابد، در پاسخِ این چیستانِ بی جواب
بر در و دیوار، می پیچد، طنینِ چیست؟ چیست؟ ...

نوشته شده در پنج‌شنبه 19 خرداد‌ماه سال 1390ساعت 11:27 ب.ظ توسط عاطفه نظرات (4)|

کجای زندگی باید ز دلتنگی نوشت..

 

تا به کی بازیچه بودن در دو دست سرنوشت..

 

تا به کی با ضربه های درد باید رام شد..

 

یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد..

 

بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار؟..

 

خسته ام از زندگی با غصه های بی شمار... 

 

نوشته شده در چهارشنبه 18 خرداد‌ماه سال 1390ساعت 01:13 ق.ظ توسط عاطفه نظرات (2)|

خندیدن یک نیایش است

اگر بتوانی بخندی، آموخته ای که چگونه نیایش کنی

هنگامی که هر سلول بدن تو بخندد، هر بافت وجودت از شادی بلرزد،
به آرامشی عظیم دست می یابی!

بگذار خنده ات خنده ای از ته دل باشد. چنین خنده ای پدیده ای نادر است!

کسی می تواند بخندد، که طنز آمیزی و تمامی بازی زندگی را می بیند.

کوتاه ترین راه برای گفتن دوستت دارم لبخند است!

 

شادی اگر تقسیم شود، دو برابر می شود!

همیشه با دیگران بخندیم و هرگز به دیگران نخندیم!

یادت باشه! انسان های خندان و شاد به خداوند شبیه ترند!

کمی موسیقی گوش کن، برقص، بخند(حتی به زور)، آنگاه بنشین و نظاره کن آثار شگرف همین حرکات به اصطلاح اجباری را!

فراموش نکن! همین لحظه را، اگر گریه کنی یا بخندی! بالاخره می گذرد، امتحان کن!

جای تأسف است که ما برای شاد بودن بهانه ای می خواهیم، ولی برای غمگین بودن نیاز به هیچ بهانه ای نداریم!

شاید این جبر زمانه است ولی بدان که بهشت یعنی، شادی، خنده، سرور و شعف!

با شادی خدا را و ضیافت زندگی را تجلیل می کنیم

سرور و شادی، خدای درون فرد است که از اعماق او برخاسته و متجلی می شود!

شادی، یکی از راه های تقرب به درگاه خداوند است

ضرر نمی کنی اگر از هم اکنون لبخند زدن را تجربه کنی

مطمئن باش همیشه یکی هست که عاشق لبخند تو باشه

شاد باشید و لبخندتان جاویدان 

پس یادت نره 

نوشته شده در شنبه 14 خرداد‌ماه سال 1390ساعت 10:24 ب.ظ توسط عاطفه نظرات (13)|

 

 

خدایا خستم خستم از همه اوونایی که ادعای همه چی دارن و هیچی نیستن خستم از لحظه های که فکر میکنی بهترین میشه برات و همش خراب میشه ساعتهایی که با خودت عهد میکنی هزارتا کار انجام بدیو فقط میتونی یه گوشه بشینیو فکر کنی........ 

خستم خستم..... 

از این دنیا خستم...... 

از مردماش خستم....... 

از روزا و شبا خستم........ 

از زندگی خستم................ 

از خودم خستم......................  

 

 

نوشته شده در جمعه 13 خرداد‌ماه سال 1390ساعت 05:17 ب.ظ توسط عاطفه نظرات (8)|

 گنجشک با خدا قهر بود…

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که

دردهایش را در خود نگاه میدارد…

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

گنجشک هیچ نگفت و…

خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت :
لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

تو همان را هم از من گرفتی.

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه کلامش بست…

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو

از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

دشمنی ام برخاستی!

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...  

جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست.

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 13 خرداد‌ماه سال 1390ساعت 01:31 ق.ظ توسط عاطفه نظرات (2)|

 

 

 

 سلام.......... امشب سالگرد دوستم لعیاست.... 

خیلی زود رفت دلم خیلی هواشو کرده حیف....... 

خواهش میکنم هرکی به این وب سر میزنه یه فاتحه براش بخونه ممنون 

 

همیشه این اهنگ محمد اصفهانی منو یادش میندازه  

 

مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
مروای دوست مرو ای دوست
بنشین با من و دل بنشین تا برسم مگر
به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو

مروای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل
بنشین تا برسم مگر به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو
چه کنم با دل تنها که نشد باور منتو و ویرانی خاموشی کوهم اگر اگر چه کنم با غم تو

چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل من
چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل م
چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل من
چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل م
چه کنم…….

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 12 خرداد‌ماه سال 1390ساعت 12:34 ق.ظ توسط عاطفه نظرات (4)|

موشی درخانه یک تله موش دید و به مرغ وگوسفند و گاو خانه خبرداد.
 
همه گفتند: تله موش مشکل تو است و به ما ربطی ندارد.
 
چند روز بعد ماری درتله موش افتاد و زن خانه را که به سمت اش رفته بود گزید، ازمرغ برای زن خانه سوپ درست کردند، گوسفند  
 
را  
 
برای عیادت کنندگان سربریدند؛ گاو را هم برای مراسم ترحیم کشتند. در تمام این مدت موش درسوراخ دیوار می نگریست ومی گریست.
 
نتیجه: 
 
 در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی و تنها یک گناه و آن جهل است.
 
نوشته شده در پنج‌شنبه 12 خرداد‌ماه سال 1390ساعت 12:14 ق.ظ توسط عاطفه نظرات (3)|

دست خودمان نیست که روی حرفمان نمی مانیم!! 

 ما بر زمینی ایستاده ایم  

که هر روز 

 خودش را دور می زند!


 

نوشته شده در دوشنبه 9 خرداد‌ماه سال 1390ساعت 09:07 ب.ظ توسط عاطفه نظرات (7)|

 نظرتون چیه راجع بهش..... 

 

نوشته شده در دوشنبه 9 خرداد‌ماه سال 1390ساعت 06:28 ب.ظ توسط عاطفه نظرات (2)|

 

  

 

...اسمان اینجا آبیست....

...من بین غریبه ها نیستم...

...همه آشنایند اما...

...هیچ آشنایی نیست!...

...می دانی...

...دلم بین این همه آشنایان غریبه پوسیده است...

...احساس حباب را حالا می فهمم...

...وقتی روی آب نگران ترکیدن است....

نوشته شده در یکشنبه 8 خرداد‌ماه سال 1390ساعت 01:16 ق.ظ توسط عاطفه نظرات (8)|

  1    2  >>

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

پیوند های روزانه

آرشیو سایت

پیوند ها

طراح قالب

امکانات سایت

>