X
تبلیغات
رایتل
دل نوشته ها!!!!!!!!

زندگی کتابی است سرشار از ماجرا........

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند!

آن ها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان" یواش تر برو من می ترسم"      

مرد جوان" نه، این جوری خیلی بهتره"

زن جوان" خواهش می کنم ، من خیلی می ترسم"

مرد جوان" خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری "

زن جوان" دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی"

مرد جوان" مرا محکم بگیر"

زن جوان" خوب ، حالا میشه یواش تر برونی"

مرد جوان"باشه ، به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بگذاری ، آخه نمی تونم راحت برونم. اذیتم می کنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود . برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور رخ داد ، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت.

 مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت وخواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود وخودش رفت تا او زنده بماند .

دمی می آید و بازدمی می رود . اما زندگی چیزی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد!

نوشته شده در سه‌شنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1390ساعت 01:49 ب.ظ توسط عاطفه نظرات (0)|


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

پیوند های روزانه

آرشیو سایت

پیوند ها

طراح قالب

امکانات سایت

>