X
تبلیغات
رایتل
دل نوشته ها!!!!!!!!

زندگی کتابی است سرشار از ماجرا........

سلااااااااااااام 

وای یییی دلم برا وبلاگم برا دوستام براا همه تنگ شده بوود 

چند وقتی مسافرت بودم نشد مطلبی بنویسم اما حالا که اومدم جبران میکنم 

امشب یه متن باحاله  کوچولو میذارم 

نظر یادتون نره 

 

 

یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.

ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.

از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟
...

مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!
نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد‌ماه سال 1390ساعت 02:28 ق.ظ توسط عاطفه نظرات (13)|


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

پیوند های روزانه

آرشیو سایت

پیوند ها

طراح قالب

امکانات سایت

>